تبليغاتX

JavaScript Codes دلم گرفت ای هم نفس

دلم گرفت ای هم نفس

  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 11:36 توسط ..:رضا جون:.. |


 

به خاطر تو
آخر يه روز دق مي كنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون مي كني فقط به خاطر من
من دلم رو خون ميكنم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه
دنيا برام يه قفسه
گفتي كه عشق يه عادته
دلم پر از شكايته
گفتي مي خواي بري سفر
خيره شدن چشام به در
من مي شينم به پاي تو فقط به خاطر تو
من مي شينم به پاي تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتي ديوونه فقط به خاطر من
حرفت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني
قلبم رو پر پر مي كني
گفتي كه از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
از خوبيات كم ميكني
قلبم رو پر پر مي كني
گفتي كه از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتي فاصله فقط به خاطر من
دست كشيدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتي كه از اينجا برو فقط به خاطر من
مي رم به احترام تو فقط به خاطر تو

 

 

 

محبت
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 گل بهار

 

 

 

 فنا شدن

 

 

 

 انتظار

 

 

نازنین

 

 

گل من ، سخنی کوتاه با تو دارم

گوش کن زمزمه های تلخ مرا

گوش کن که ازتوخواسته ای دارد دل من

گل من ، من می خواهم برای تو همچون شمع باشم و پروانه ;

شمع باشم تا به پايت ، تاعمر دارم بسوزم .

وپروانه باشم تا آنقدربه دورسرت بگردم تا که روزی فدايت شوم .

گل من ، می دانم خواسته ام کم است و بی ارزش

ولی از تو می خواهم دست رد به سينه ام نزنی

وبا نه گفتنت آتش به جانم نيندازی .

 

                  تقدیم به گل همیشه بهارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 20:29 توسط ..:رضا جون:.. |


 

 

ببین رفیق من دیگه بریدم...

 

ولی بیشتر از این نمی خوام با حرفای تلخم آزارت بدم...

 

منو یک وبلاگ بی حال مرحم شبهای تارم..می نویسم تا بدونی یار و دلداری ندارم...

 

بشنو یه حرف تازه از زبون قلبم..که می خواد بگه من از این زمونه خستم

 

آره فقط این وبلاگ می مونه تموم حرفم..آره خوب می دونه هیچ راهی نمونده بر من

 

هرکی دو سه روزی شد الهه قلبم..اونم رفت و گوش نداد به ناله ی قلبم

 

حالا چی بگم که قربانی خنجر عشق منم..پس باید تو این سکوت صد دفعه بشکنم

 

فقط این وبلاگ شده مرهم دردم..داره باورم میشه از همه تردم

 

خوب باید بمیرم من اگه مردم..میدونم هیچ بشری آخ نمی گه از غم مرگم

 

اگه تیغ تا حالا گلومو نبریده..از خواست پدر و مادر و خدا و امید فرداست

 

که سدراهم میشه برای کوچ ..وقتی رفاقت شده اینجا؛ یک سراب پوچ سراب پوچ سراب پوچ ...

 

کسی نیست از دل تنگم، قصر روشنی بسازه.. روزو با همه قشنگیش به شب تارم ببازه

 

شایدم قسمت همینه به دلم بارون نباره..یارو دلداری ندارم بجز این وبلاگ تاره

 

حالا قلب من زخمی و پارست..واسه مرگ خود به فکر چارست

 

همه حرف من مثل غم تو صدامه..که فقط این یه وبلاگ مرهم درد شبامه...

 

من باتمام وجود ایستادم پای حرفم..ولی چه کنم ندارم حتی نای رفتن

 

منم میدونم وتو هم بدون که سست دنیا..لعنت به این مرام، تف به دنیا

 

روحم پیره ولی جسمم نشده پیر..خدایا من بریدم جونمو بگیر

 

تا کی بسوزم و بسازم بادردم هرشب..تا کی ذکر تنهایی باشه هر دم بر لب

 

رفیق هم دارم ولی با چشمهای حسود..عشقم گلم رفت و چون عاشقم نبود

 

فقط این وبلاگ همیشه بامن بود..همدم دل منو رفیق سازم بود

 

من که چیزی نگفتم چرا منو شکستن..چرا رو من به قلبشون درو می بستن

 

ولی حالادیگه دلم تاقت نداره..وقتی فقط من موندمو یه وبلاگ تاره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 15:48 توسط ..:رضا جون:.. |


 

 

 type:, atr:,, title:Креативы.Часть 1

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 15:23 توسط ..:رضا جون:.. |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 18:4 توسط ..:رضا جون:.. |


 

 

سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،

 

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

 

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

 

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

 

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

 

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

 

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

 

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

 

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

 

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

 

اما تو باز هم اشتباه می کنی

 

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

 

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

 

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

 

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

 

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

 

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

 

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

 

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

 

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

 

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی

و ... رفت

 

... و چه ساده رفت

 

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست

که در آن فاتح شده است

 

شکست خورده در قمار زندگی؛

 

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد

خواهی آورد

 

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

 

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد

گشت

 

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

 

« آه...نازنین!

 

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

 

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

 

آه...

 

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

 

 

حس غریبی دارم

 

 حس تنهایی ِ غریبی 

                                         
مثل آنروزها که نبودی


 حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید


 و کسی از او نپرسید

 

 که در سرش چه می گذرد

 چه رسد به دلش!                                   

 خسته ام فرشته ی من

 در تمام این سه ماه  ِ متفاوت ِ گذشته


 به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام

 مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...

 نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ...
 

جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ...

 آزرده می شوم و دلتنگ ...

 دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ

 

بوسیدنت حتی ...

 آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن و آزرده که می شوم به همه

می پرم

 تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...

 این روزها

 پی ِ هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود

 تمام نیرویم را با خود می برد

 بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد

 فرو می کشد

 و من تمام می شوم و تُهی

 در آخر

 تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی

 و زمزمه ای در سرم مرور می شود:

 " ...باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟ "

 می دانم تنها مسبب دوري از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور

، خودم بوده ام !!

 دلتنگم ...

  

 

 

 
 
 
    دهد .. مثل
 
 
 زماني كه پلك نزديك مي كني تا كورسويي ببيني از ساحل دوردست ...... اما
 
  زمان زياديست كه                            
 
 
  در كابوس پريشاني گرفتارم و مدام با خود مي گويم كي تمام مي شود روزهاي
 
  سنگين ؟
 
 
  روزهايي مثل تابستان دم كرده و داغ ... روزهاي مرطوب و شرجي تابستان كه
 
  نفس تا خرخره
 
 
  بالا نمي آيد ؟ ... لذت زندگي فرار مي كند از من يا من فرار مي كنم از همه
 
  چيز..... من دلم
 
 
 براي خودم تنگ مي شود .. براي روزهايي كه من يك كودك بود ......كودكي كه
 
  درون
 
 
 
 چشمهايش فقط آب بود....... و زندگي زشتيهاي خويش را بي حياوار به رخش
 
  نكشيده بود......
 
 
 
. خشم ... نفرت .... دروغ .... فريب .... شعار .... هيچكدام را نمي
 
 شناخت ...... من كودك
 
 
  درونم را مي خواهم ......
 
 
بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان
 
 
 پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من
 
 
نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي
 
 
 داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر
 
 
آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس ....
 
 
رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه
 
 
همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه
 
 
گريز از خودباختگيست ......
 
 
 
 
 
 
 چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند … دستهايم چه گناهي
 
  كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند… ...پاهايم چرا بايد اين همه
 
  خسته و نا توان باشند… چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد…
 
  قلبم چرا بايد
 
 
  شكسته و پر از شور و التهاب باشد…...
 
 
تو كه هيچ وقت چيزي براي يادگاري بهم ندادي

 
اما من حتي يادت رو براي خودم نگه ميدارم ...
 
 
 
 
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم
 
 
تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را
 
 
در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي
 
 
ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من
 
 
 از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و
 
 
عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از
 
 
استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام
 
 
 


قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت…


کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:


عاشق باش…


عشق بورز…


عزیز دلم:


عزیز دلم:


منتظر آن دمم که نگاهم کنی


و


ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل


اذهان دل تحلیل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم خلق


لباس عافیت بپوشند و ( ناجوان مرد از شرم بمیرد)…


عزیز دلم:


کودکان معصوم خلق…


بگذار بنویسم

 

به یک بار نوشتنش که می ارزد.


من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام می دانم.


یا یاریم کن که برای تو باشم …


یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.


همینببخش دوباره تند رفتم…


دوباره تند رفتم…


تند رفتم…


عزیز دلم :


دوباره از نو می نویسم…


از نو می نویسم…


سلام

 

 

 


 محبوب من


گل سرخی را که بر بالای سرت در آستان در نمودار گشت. ای کاش بر

میداشتی  می بوییدی و

 می بوسیدی، آنگاه زیب سینه ی نازنینت می کردی یا در میان گیسوان مشکین

زیبایت می

 

گذاردی! می دانی چرا؟ برای اینکه آن گل با اشک های چشم محبوبی شسته

شده بود. دلبرم

 

لابد می دانی که: بر روی آن گل به جای شبنم سحری اشک من بود.


 

ای کاش بر می داشتی . می بوییدی و می بوسیدی آنگاه لابلای گیسوانت قرار

میدادی.


 

قلب من عشق من بود که به صورت آن گلدر آمده و با آن وضع به سوی تو

پرتاب شد.


ای کاش بر می داشتی. می بوییدی و می بوسیدی، آنگاه با انگشتانت پرپرش

می کردی و

 

دوباره باز پس میدادی.

 

 

 

 

دلتنگ!"


و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم

چه كنم كه

 

 ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم

نمي روي ؟ "

 

. مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز

خود را مي زند ،

 حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .

 
اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند

كه بهار

 

 امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر

گوش مي كند و

 

 بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار

اين بغض كم

 

 كنم ؟ چه كنم كه جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم

اين روزها " در

 

 جمع من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "

 
و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين  بهار دانشگاه با اولين آن

چه فرقي دارد

 

 ؟ آخرين بهار دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون هميشه

بي مقصد

 

 آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي

مي گردد كه در

 

 بهار گم كرده !

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 19:13 توسط ..:رضا جون:.. |


 

کسی که همیشه بازنده بود..من بودم

یکی بود یکی نبود...

 

اونکه تنها بود من بودم و اونکه به فکر من نبود تو بودی..

 

اونکه غمگین بود من بودم و اونکه اصلا حواسش به من نبود تو بودی..

 

اونکه توی قلب تو نبود من بودم و اونکه با همه جزمن بود تو بودی..

 

یکی داشت یکی نداشت...

 

اونکه دلی شکسته داشت من بودم و اونکه از هیچی خبر نداشت تو بودی..

 

اونکه آروم و قرار نداشت من بودم و اونکه هوای رفتن داشت تو بودی..

 

اونکه جز تو کسی رو نداشت من بودم و اونکه یکی رو جای من داشت تو

بودی..

 

یکی خواست یکی نخواست...

 

اونکه با تو بودنو خواست من بودم و اونکه منو نخواست تو بودی..

 

اونکه تنها موندنو نخواست من بودم و اونکه جدایی رو خواست تو بودی..

 

اونکه جز تو کسی رو نخواست من بودم و اونکه کس دیگه رو خواست تو

بودی..

 

یکی گفت یکی نگفت...

 

اونکه رازشو به کسی نگفت من بودم و اونکه گفتنی هاشو به همه غیراز من

گفت تو بودی..

 

اونکه به خاطرت دروغ گفت من بودم و اونکه از نبودن من چیزی نگفت تو

بودی..

 

اونکه دوستت دارم روبه هیچ کسی جز تو نگفت من بودم و اونکه از خوبی های

کس دیگه گفت تو بودی..

 

یکی موند یکی نموند...

 

اونکه به یاد تو موند من بودم و اونکه با رویاهای من نموند تو بودی..

 

اونکه بی توموند من بودم و اونکه حتی یه لحظه پیشم نموند تو بودی..

 

اونکه منتظر تو موند من بودم و اونکه هیچوقت با من نموند تو بودی..

تنها

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 19:8 توسط ..:رضا جون:.. |


اشکم ولی به پای عزیز ی چکیده ام

خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام

 

داشتم به گذشته می اندیشیدم، به اون روزهای اول ، روزی ، نه لحظه ای که آن

اتفاق شیرین افتاد، آن حادثه ، حادثه ی آشنایی من وتو ، وبعد از  گذشت ان

لحظات ، این آشنایی آن چنان بود که انگار از آغاز زندگیم تورا می شناختم ،

عجیب بود، انگار هیچگاه با هم بیگانه نبوده ایم ، زیرا بعد از آشنایی عشق به

وجود آمد ، عشقی که کم کم ، همانند خون د ررگهایم جاری شد ، جز وجودم

گردید، رنگ زندگی را در چشمم عوض کرد ، از آن به بعد همه ی لحظات

زندگیم ، اندشیدن به تو وعشق تو بود ، شب ها تورا در خواب می دیدم وروز ها

در نظرم جلوه گر بودی ، همه جا بامن بودی ، و همه جا با تو حرف می زدم می

دیدم که دیگر تنها نیستم ، همدمم عشق بود وغم ، شادی بود و نگرانی ،

شیرینی و تلخی ، شیرینی لحظات زیبا وطلایی بودن در کنار تو ، وتلخی درد

هجران ...اما هرچه بود ، در انتهای افق نور امید ی می درخشید، زیرا احساس

می کردم که کسی در دنیا وجود دارد که به من می اندیشد ، اوهم همین حال

وروز مرا دارد، من و او یک درد مشترک داریم ، وهردو برای دیدن هم لحظه ها

را می شماریم، و ان گاه که د رکنار هم قرار می گیریم ، چشم در چشم هم می

دوزیم ، وعاشقانه به هم نگاه می کنیم اسراردرون یکدیگر را می خوانیم ، واز

گرمای مطبوع حضور، لذت می  بریم ، در عین وصال برای اینکه می دانیم

اندکی بعد از هم جدامی شویم ، پریشان خاطر یم ... چه خوب حافظ شیرین سخن

این حالت را احساس کرده بود وبه زیبایی در این مورد سروده بود:

 

 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

                                                   واندر آن برگ ونوا خوش ناله های زار داشت

  گفتمش در عین وصل این ناله وفریاد چیست؟

                                                     گفت مارا جلوه ی معشوق در این کارداشت

 

  

 
دل ودین وعقل وهوشم  ، همه را به آب دادی
                                                زکدام باده ساقی به من خراب دادی؟

دل عالمی زجاشد ، چو نقاب برگشودی   

                                        دوجهان به هم برآمد، چو به زلف تاب دادی

درخرمی گشودی ، چو جمال خود نمودی     

                                            ره دردوغم ببستی ، چو شراب ناب دادی

همه کس نصیب دارد، زنشاط وشادی اما   

                                            به من غریب مسکین غم بی حساب دادی

زلب شکر فروشت دل " فیض " خواست کامی   

                                                نه اجابتم نمودی ، نه مرا جواب دادی

 

باز دلم هوای نوشتن کرده است، چون وقتی می نویسم تورا در کنار خود

احساس می کنم و وقتی که تو در کنارم باشی عطر دل انگیز حضورت همه ی

فضای اطرافم را لبریز از شادی ونشاط می کند ، با تو به گفتگو می نشینم ،

چشم در چشمان زیبایت می دوزم واز جهان مادی به عالم فرشتگان سفر می

کنم . انگار دستان زیبایت را در دستان مشتاقم گرفته ام و گرمای لذت بخش

وجود تو در همه ی تنم جاری می شود، به یاد لحظات باتو بودن ، غم دردناک

هجران را فرامو ش می کنم وبابال وپر خیال به دنیای زیبای وصال سفر می کنم

، د رعالم خیال چون پرنده ای عاشق نغمه عشق سرمی دهم و تا چشمه سار

زیبای محبت بال وپر می زنم ، لحظات طلایی رنگ خاطرات گذشته در ذهنم جان

می گیرند و شور ونشاط زندگی ام آغاز می شود ...اما افسوس که در عالم خیال

جایی برای ماندن نیست چون آدم زود از رویا بیرون می آید و دوباره به حقیقت

بر می گردد، باز تاچشم باز می کنی ، واقعیت با چهره ای هولناک در برابرت

جان می گیرد و ودوباره غم عالم به جانت می نشیند  و تورا به یاد آن یار سفر

کرده می اندازد وفاصله ای که بسیار زیاد است...

 

   ای عشق مدد کن که به سامان برسیم      

                                              چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم

  یا من برسم به یار ویا یار به من      

                                                   یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

 

 

چرا امروز اینگونه ام؟چرا غم هجران لحظه ای از من دور نمی شود؟چرا خیابان

در من راه میرود؟چرا در ازدحام تنهایم؟چرا خدا در سجاده ی همه نیست؟کجا

ایستاده ام-چرا هر روز می میرم و زاده نمی شوم

 

چرا من را در قبری کوتاه تر از خودم می خوابانند؟چرا دیوارها ذر من قد می

کشند؟چرا خوابها از رویا دورند؟من زاده ی باطل کدام اندیشه ام؟راستی عزیز

من   وقتی از بالا به زمین نگاه می کنی آنرا چگو نه می بینی؟ شاید فکر کنی

سوالهای عجیبی می کنم شاید براستی این هجران مرا وادار به گفتن این شطیات

کرده.کاش می دانستی این هجران بامن چه می کند؟الان که مینویسم صفحه ی

یاهو هم ذر مقابلم است و منتظرم  ....اما خبری از تو نیست دوستت دارم و

دوستت دارم ودوستت دارم

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 17:38 توسط ..:رضا جون:.. |


دوستت دارم

 

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!

دوستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان

ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي

روند ، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شودوستت دارم بيشتر از معناي

واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهي!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!

دوستت دارم ، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان

ها ، همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي

روند ، همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود ، همچو اواخر

زمستان كه شكوفه هاي بهاري باز مي شوند !

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود

بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!

دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي

ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را

داري!

دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت

به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد

زندگي خود قرار دادي!

دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني !

دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

د و گل مي شود ، همچو اواخر زمستان كه شكوفه هاي بهاري باز مي شوند !

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود

بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!

دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي

ميكند!

دوستت دارم همچو باران ! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي شويد !

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگي مني ، و لياقت اين دوست داشتن را

داري!

دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت

به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد

زندگي خود قرار دادي!

دوستت دارم چون از زندگي ودنيا گذشته اي تا با من بماني !

دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 15:46 توسط ..:رضا جون:.. |


تنها ترین من


تنها نذار منو


تنها سفر نکن سفر نکن


این دل شکسته از یاد رفته رو دیوونه تر نکن


حرفی بزن گلم


من کم تحملم


با گریه های تو روزهای شادم از یاد میبرم


اما چه فایده میترسم عاقبت از یاده تو برم


کم گریه کن گلم


من کم تحملم ...


با چشم های خیس این چشمه های غم


با گریه های زیاد با خنده های کم


کم گریه کن گلم


من کم تحملم ...


با من بمون گلم


من کم تحملم ...

 


 

برای تو مینویسم



برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تو یی كه قلبم منزلگه عشق توست

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی

برای تویی كه سكوتت سخت ترین شكنجه من است...

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 7:14 توسط ..:رضا جون:.. |


در دل من چیزی است ٬ مثل یک بیشه ی نور ٬ مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ٬ که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ٬ بروم تا سر کوه .

دور ها آوایی است که مرا می خواند .

 

آنقدر تشنه ي ديدار تو ام

 

               

                                           که به يک جرعه نگاه تو قناعت دارم

 

 

 

ای کاش پرنده می شدم

پر می زدم واسه خودم

حال و هوای این دلم

بازم گرفته و می خوره غم

در حسرت پرواز دلم

میگه پرپروازه تنها خواهشم

دوست داره بره به کهکشانها این دلم

فراموش کنه هرچی خورده غم

خدایا پرپرواز بده به دلم

بزار تموم بشه غصه وغم

اين شعرو امروز گفتم واسه اونايي كه خسته اند از همه چي مخصوصا دنيا


 

 دلم تنگ است

 

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

 

نه دیداری

 

          نه بیداری

 

نه دستی از سر یاری

 

مرا آشفته می دارد چونین آشفته بازاری

 

تمام عمر هستیمو شکستی به جز بار پشیمانی نبستی

 

جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

 

عجب آشفته بازاری است دنیا

 

عجب بیهوده تکراری است دنیا

 

عجب خواب پریشانی است دنیا

 

مرا در اوج حسرتها رها کرد

 

عجب دریای طوفانی است دنیا

 

عجب یار وفا داری است دنیا

 

ا

روي سنگ قبر من بنويسيد؛

                 خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد؛

                      شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد؛ 

                      که پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد؛

                      اين درخت عمري براي هر تير وتيشه،دسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد؛

          عمري پشت دري که باز نمي شد نشسته بود

 


خوش اومدي اي يار هميشگي

 

توايي كه تك تك روزا با مني

 

منو با اشك چشمام تنها نمي زاري

 

توايي كه شروع اشك چشم مني

 

بغض گلوي مني و تنهام نميزاري

 

هق هق شبانه ي مني وبي پاياني

 

سفارشي از دنيا واسه منه در به دري

 

آره ديگه بايد بگم بغض مني

 

واسه من يه همدمي

 

تو همون سرنوشتمي

 

انگاري به دنيا دادي يه قولي

 

خوشم مياد به قولت وفا داري

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 7:1 توسط ..:رضا جون:.. |



 

به رهایی سوگند ...!!!

واژه ایی در قفس است !

به رهایی سوگند ...!!!

قلب من در دستت ... یاد تو در قلبم ...!

اوج پرواز راها یی است ولی ... باورش در من نیست

که در این فاصله ها ...

یاد مهتاب به اندازه ی شبها

غم به اندازه ی شادی باشد

به رهایی سوگند ...!!!

من کلامم پی تو می گردد

پی جا پای تو در کلبه ی تاریک دلم

من به آغاز زمین نزدیکم .... و به پایانی دور ...

تشنه ی زمزمه ام.....

.... لحظه ها می گذرد ....

آنچه بگذشت نمی آید باز !

به رهایی سوگند ...!!!

که اگر می خندم  خنده ام بی ثمر است !!!

و اگر می گریم  گریه ام بیهوده است !!!

و فقط می گویم :

به   رهایی    سوگند   :

((.................... دوستت می دارم ....................))

 

 

 

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

وسعت تنهائيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

در هجوم لحظه هاي بي کسي

درد بي کس ماندنم را حس نکرد 

 آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پايانيم را حس نكرد 

 

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه‌ام   

 

تيشه زد بر ريشه انديشه‌ام

    

  عشــق اگر اين است مرتد می شوم                                  خوب اگر اين است من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است                                   کافرم ديگر مسلمانی بس است

 

 در عيان خلق سرد ر گم شدم   

 

عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد از اين با بی کسی خو می‌کنم                                      هر چه در دل داشتم رو می‌کنم

 

من نمی‌گويم دگر گفتن بس است                                       گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 

 روزگارت باد شيرين شاد باش  

 

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 

نيستم از مردم خنجر به دست                                           بت برستم بت برستم بت برست

 

بت برستم بت برستی کار ماست                                        چشم مستی تحفه بازار ماست

 

                 عشق

 

با خدا عهد بستم که بار ديگر که تو را ديدم

 بگم از تو دلگيرم

 ولي باز تو رو ديدم و گفتم

                                     بی تو میمیرم

                 


 

از سکوت خسته ام...

سکوت دردیست در ذهن پر تلاطمم

از این دیوارها خسته ام...

دیوارها زندان جسم اند

از تکرار ساعتها خسته ام...

از گذر پوچ زمان خسته ام...

کمکم کن...


حالا که رفته غصه اش رفته ز یادم   اگه پیشم می موند

می دید جز اون به هیچ کی دل نمی دادم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 4:38 توسط ..:رضا جون:.. |


 

  هيچگاه کسی رو نا اميد نکن چون ممکنه اميد تنها چيزی باشه که اون داره

 

 

اشـــــک

    

           

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 4:6 توسط ..:رضا جون:.. |


 

  داداش

دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي کنيم؟ بعده اينکه

 بازيمون تموم شد گفت تو بهترين داداشه دنيايي ، وقتي بزرگتر شدم به

 دانشگاه رفتم چشام همش اونوميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم

 دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايي وقتي ازدواج کرد من

 ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايي و وقتي مرد من زيره

 تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين

 دادشه دنيايي چند وقت بعد وقتي دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته

 عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين

 دادشه دنيايي..!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 3:25 توسط ..:رضا جون:.. |


بین من و تو فاصله ای نیست !

بین من و تو چیزی پنهان نیست !

جز من و تو کسی مرهم دردهایمان نیست

نگاه هیچ نا محرمی از خلوت شب هایمان عبور نکرده

دل هیچ کس از دوری اش نمی خواند

هیچ عاشقی بی عشقش نمی خوابد

کسی جز ما راز عشقمان را نمی داند

چشم انتظار روزی هستم

که جاده ها مرا به تو برسانند

تا سیل نگاهت قدری از بی تابیم را کم کند

تو همان معنای پرستش ... همان یار دیرینه

تو همان بهانه برای از عشق خوندن

مگر جز تو می توان با خاطره ها پرواز کرد

حتی هیچ پروانه ای به رنگ عشق ما نیست

چقدر زیباست وقتی زمان به حرمت عشقمان می ایستد

چقدر زیباست وقتی با دو بال کاغذی به آسمان ها می رویم

شقایق ها به ما حسودی می کنند

فرشتگان خدا بر ما سجده می کنند

این ها همه مرحمی بود بر زخم این دل

به امید آن روز که جانم را تقدیمت کنم ...

  

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 3:25 توسط ..:رضا جون:.. |


 

افسون عشق

باز هم دنباله دارد

با تو بودن بی تو بودن

باز هم دنباله دارد

شعر بودن را سرودن

تا به کی باید بمانم

شعر حسرت را بخوانم

تا به کی از تو بخوانم

بی تو و تنها بمانم

تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم

ای همه بود و نبودم

ای همه تار و پودم

تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم

پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟

پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟

من چرا باید بمانم

از تو من اما نخوانم

پس بیا تا در نگاهت

عشق را از نو نشانم.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 3:24 توسط ..:رضا جون:.. |


بی تو هرشب غم به خلوت خودم می بردم.

خبری از تو نبود و لحظه هارو می شمردم

وقتی شب سحر می شد به بی قراری.

خودم دست به گریه می سپردم گله و شکایتی از تو به لب نمی اوردم

تو به یاد من نبودی اما من واست می مردم...

سالها ازخودم پرسیدم کیستم؟ اتشم شورم شرارم چیستم؟

دیدمش دانستم کنون او به جز من من به او نیستم...

 

سعي کن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک

کني زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزي امد که عاشق شدي تنها

يک نفر را دوست داشته باش خواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار عشقي را داشته باشي پاک

مقدس و اسماني ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 2:56 توسط ..:رضا جون:.. |


موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم

باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت

 كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 2:51 توسط ..:رضا جون:.. |


من در این کلبه خوشم                  تو در آن اوج که هستی خوش باش

من به عشق تو خوشم                   تو به عشق هر که هستی خوش باش

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 10:26 توسط ..:رضا جون:.. |


  اااااااااه به همین زودی؟!

منتطرم بازم بیا)

فقط نظر یادت نره

 

اگه وبلاک وحشت میخوای می تونی بری تو

 http://www.bia2-tars.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 10:20 توسط ..:رضا جون:.. |


DESIGN BY :MINOS X

چند روزه نگاه سردت دیگه باورم نداره

چند روزه دستهای سردت دستامو تنها میذار

چند روزه تفلکی چشمام روز وشب واست می باره

عاشقت شبها به یادت چشماشو رو هم میذاره

اگه قلب تو سیاهه واسه من روشن و نوریست

اگه سنگه دل سنگت واسه من سنگ صبوریست

اون قدیما فکر می کردم تو همیشه مهربونی

موندم که بی تو باشم بی خداحافظ بی نشونی


صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

تبسم خاموش
اتش عشق
دختری از کهکشان تنهایی
بیا تو تا معنی وحشت و بفهمی
... کلبه سکوت و بی کسی ...
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

هفته سوم فروردین 1387

هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386


بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس



    تعداد بازديدها: